تبليغاتX
كشكول زائر
كشكول زائر
..آري ديگر هیچ كس از كشكول درویش اکسیر عشق نمي نوشد
باران

وقتي كه آسمان

پر ميشود ز ابر

وقتي كه روي روز

روي خورشيد تيره وتار ميشود

آنگاه كه دلگير ميشوند بعضي ها

من شادم

...

اين تن پوسيده ام انگار تازه ميشود

چشمهايم حالتي آرام ميگيرد به خود

منظره ها كوچه ها انگار تازه ميشوند

دوست دارم

در بياباني رها از غصه ها

همچو كودك چابكي آغازم

شايد اين حس غريبم اين نشاطم

حاصل پيروزي ابر لطيفي

بر خشن خورشيد بي ذوقيست

يا كه شايد چون كه ميگردد دوچشمم باز باز

ومي بينم تمام جاي جاي زندگي را

راستي من چقدر

دوست دارم

اين هوا را در باغ

يا كه با ماهي سرخ

لب يك شط با دوست

يا كنار پنجره  رو به باغ

چه قدر ميخندم

به تمام غمها

راستي گفتم رود

رودخانه چه قشنگ است در اين حال وهوا

در غروب و تماشاي ماهيها

وصداي آب را

 در سكوت فهميدن

چه ميگويد:

"شرشر" "چرچر"

در زبان آب

"چرچر" يعني آرامش

يعني لاي لاي

پس چه خوب است بخوانيم در اين حال وهوا

در كنار رود

پس از بازي شاد كودك

وبينديشيم به آب

پدرم وقتي رفت

من تماشا كردم

ديدمش خندان رفت

بعد از آن بود

كه در قاب به من ميخنديد

ولي از دير زمانيست

پدر غمگين است

روي سويم نمي تاباند

از همان روز دگر

آسمان گريه نكرد

رودها خشك شدند

آسمان تار نشد

...

زندگي در گذر است

گذري بس دلگير

وفردايي خاموش خاموش

و ديروزي را كه :

چقدر زود گذشت ....

....

ظهر 1/7/1380 بالاده



ارسال شده در: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: :: توسط : امين واعظي
بهترین لحظات زندگی

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین


To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

To be part of a team
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی

These are the best moments of life
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"



ارسال شده در: شنبه نهم آبان 1388 :: :: توسط : امين واعظي
مهربانی

عاقبت يک روز مغرب محو مشرق مي شود

عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود

شرط مي بندم زماني که نه دير است و نه زود

 مهرباني حاکم کل مناطق مي شود ...

**************************

 

هیچ با خود اندیشیده ای

                                که برای فریفتن

                            چقدر باید مهربانی کرد ؟!

 



ارسال شده در: یکشنبه سوم آبان 1388 :: :: توسط : امين واعظي
دیوارهای شیشه ای

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
بیایید ، تغییری اساسی در زندگی خود بوجود بیاوریم و دیوارهای شیشه ای و غیر قابل عبور باورهای خود را بشکنیم،
بیایید باور کنیم که می توانیم.



ارسال شده در: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 :: :: توسط : امين واعظي
"گربه"

"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .

 این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن معبد شد .

سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد .

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .

سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی "اهمیت بستن گربه" و ....... 



ارسال شده در: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 :: :: توسط : امين واعظي
بهترین جای عالم

بهترین جای عالم از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی

عطاملك‌ جويني‌ كه‌ يكي‌ از وزيران‌ دربار هلاكو مي‌باشد و كتاب‌ تاريخ‌ جهانگشاي‌ او معروف‌است‌ به خواجه نصیرالدین توسی گفت اکنون که ایران در زیر یوغ اجنبی است و هیچ جای نفس کشیدن نیست بهترین جای دنیا برای اقامت گزیدن کجاست ؟ تا از برای رشد و حفظ جان به آنجا در آییم؟

خواجه خنده ایی کرد و گفت بهترین جا ایران است و از برای شخص خود من زادگاهم توس ، شما را دیگر نمی دانم مختارید انتخاب کنید و عزم سفر نمایید.

عطاملک پاسخ داد برای دانشمندانی نظیر ما بستر آرامش دروازه های باشکوهتری به روی آیندگان خواهد گشود و خواجه به طعنه گفت البته اگر آینده ای باشد ! چرا که فرار اهل خرد ، نفع شخصی عایدشان می کند  و در این حال دیار مادری همچنان خواهد سوخت امروز مهمترین وظیفه ما ایستادن و خرد را به کار بردن برای رفع استیلای اجنبی است و اگر این کار نتوانیم دیگر فایده ایی برای زنده بودن نمی بینم .

ارد بزرگ اندیشمند و متفکر برجسته کشورمان می گوید : آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .

عطاملک جوینی در حالی که به زمین می نگریست به خواجه نصیر الدین توسی گفت برای من بزرگترین نعمت همین است که در کنار آزاده مردی همچون شما هستم .

 



ارسال شده در: یکشنبه دوازدهم مهر 1388 :: :: توسط : امين واعظي
25 شهريور در ايران باستان

25 شهريور روز بزرگداشت سالخوردگان در ايران باستان

ايرانيان عهد باستان نخستين مردمي بوده اند كه براي اداي احترام و بزرگداشت و سپاسگزاري از سالخوردگان روز مشخصي را در سال تعيين كرده بودند و اين روز، 25 شهريور ماه هر سال بود و قدمت آن به 3 سه هزار سال مي رسد. در آن زمان و تا 14 قرن پيش، روزهاي هر ماه ايراني نام خاص داشت و روز 25 شهريور "اشيش وانگ Ashish vangh" خوانده مي شد كه روز رحمت خدا، اخلاقيات و معنويات و روان پاك بود. ماه شهريور «شهرور shehrevar » تلفظ مي شد. پس از انقراض ساسانيان، چون در ايام نوروز هم به دستبوس پيران قوم رفتن رسم بود، اين مراسم اختصاص به نوروز يافت و به تدريج روز سالخوردگان (25 شهريور) كمرنگ و در ايران به فراموشي سپرده شد. ولي، كشورهاي ديگر و عمدتا از قرن بيستم آن را براي خود احياء كرده اند كه در كشورهاي انگليسي زبان به «سينيور دي» معروف است. نخستين قانون كيفر عمومي ايران عدم توجه فرزندان به والدين سالخورده را جرم شناخته بود كه مجازاتي از درجه جنحه داشت.
در سال 1720 ميلادي جاماسب ولايتي كه "دستور زرتشتيان" كرمان بود به بمبئي رفت تا تاريخچه "روز سالخوردگان" را با ساير محققان پارسي هند بنويسند و آن را زنده كنند كه بعدا مينوچهر هومجي از پارسيان بمبئي هند اين كار را كرد.
ژاپني ها 15 سپتامبر (24 شهريور) را به عنوان روز سالخوردگان برگزار مي كنند كه گمان نمي رود ربطي به روز باستاني سالخوردگان ايران داشته باشد.
بايد توجه داشت كه از دو دهه پيش توجه به سالخوردگان و بازنشستگان در سراسر جهان چشمگير شده است. در آمريکا درمان سالخوردگان مطلقا رايگان است و بسياري از فروشگاهها در روز معيني از هفته، اجناس خود را به آنان با 15 درصد تخفيف مي فروشند. بعضي شرکتهاي هوايي به سالخوردگان تخفيف قابل ملاحظه مي دهند و استفاده از اتوبوسهاي شهري برايشان رايگان است، به همين گونه شرکت در کلاسهاي درس در هر سطحي.

 



ارسال شده در: چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: :: توسط : امين واعظي
دولت مردمی

مراسم تدفین استانداری در هندکه در اثر سقوط هلی کوپتر جان باخته است .این استاندار آنقدر محبوب بود که پس از انتشار خبر مرگ او 122 نفر در اثرسکته یا  خودکشی جان باخته اند..

نقل از : عصر ایران



ارسال شده در: پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 :: :: توسط : امين واعظي
سفر به عشق وطن

 

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس

 چه سفرها کرده ایم ، چه سفر ها کرده ایم

 ما برای بوسیدن خاک سر قله ها

 چه خطرها کرده ایم ، چه خطر ها کرده ایم

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود

 خون دلها خورده ایم ، خون دلها خورده ایم

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود

 رنج دوران برده ایم ،رنج دوران برده ایم

ما برای بوییدن گل نسترن

 چه سفر ها کرده ایم ، چه سفر ها کرده ایم

 ما برای نوشیدن شورابه های کویر

 چه خطر ها کرده ایم ، چه خطر ها کرده ایم

ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک

 خون دلها خورده ایم ، خون دلها خورده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک

 رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم.......


ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی

خواننده : استاد محمد نوری

با تشكر از وبلاگ وزين عسل بانو

تقدیم به تمامی دوستداران ایران عزیز



ارسال شده در: شنبه نهم خرداد 1388 :: :: توسط : امين واعظي
خدایا کفر نمی‌گویم

 

وبلاگ برادرم "جلال الدّین " که اخیرا" ایجاد نموده است و دست نوشته های شخصی خودش که یک معلم حق التدریسی است را مینگارد .

 بر حقیر منت نهاده و از این وبلاگ بازدید نمائید

آدرس اینست :

http://jalalvaezi.blogfa.com/

مناجاتی زیبا و قابل تامل از دكتر علی شریعتی

*****

.

 پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!




ارسال شده در: دوشنبه چهارم خرداد 1388 :: :: توسط : امين واعظي
تایید صلاحیت احمدی نژاد ، رضایی ، کروبی و موسوی
 

وزارت کشور در اطلاعیه ای از تایید صلاحیت محمود احمدی نژاد، محسن رضایی، مهدی کروبی و میر حسین موسوی به عنوان 4 کاندیدای انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری خبر داد.

 
مهر: وزارت کشور در اطلاعیه ای از تایید صلاحیت محمود احمدی نژاد، محسن رضایی، مهدی کروبی و میر حسین موسوی به عنوان 4 کاندیدای انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری خبر داد.
 
متن اطلاعیه به این شرح است: در اجرای ماده 60 قانون انتخابات ریاست جمهوری اسامی نامزدهای انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران که صلاحیت آنان مورد تایید شورای محترم نگهبان قرار گرفته است به ترتیب حروف الفبا به شرح زیر اعلام می گردد؛

1- آقای محمود احمدی نژاد فرزند احمد

2- آقای محسن رضایی میر قائد   فرزند نجف

3- آقای مهدی کروبی   فرزند احمد

4- آقای میر حسین موسوی خامنه فرزند میر اسماعیل

اضافه می نماید به استناد ماده 66 قانون یاد شده فعالیت های انتخاباتی نامزدها از تاریخ انتشار آگهی رسما آغاز و 24 ساعت قبل از شروع اخذ رای یعنی در ساعت 8 صبح روز پنجشنبه مورخ 21/3/1388 خاتمه می پذیرد.

امید است نامزدهای محترم با رعایت فصل ششم قانون انتخابات ریاست جمهوری در مورد تبلیغات انتخاباتی، اهتمام لازم را نسبت به مشارکت ملی، رفتار قانونی و رقابت اخلاقی به عمل آورند تا انشاءالله شاهد برگزاری انتخاباتی در تراز جمهوری اسلامی و در شان ملت شریف ایران باشیم.

 



ارسال شده در: چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 :: :: توسط : امين واعظي
امروز خيلي دلم گرفته

امروز خيلي دلم گرفته.

از همه چيز .از اين دنيا از آدماش از روابط بين آدما از زندگي باصطلاح رو به پيشرفت!!

هميشه با خودم در جنگم با درونم با محيط پيرامونم و وقايعي كه هر روزه داره اينقدر تكراري ميشه كه براي همه يه امر طبيعي شده.

يه روزي شنيدم كه زن بيوه اي كه با بدبختي بچه هاش را بزرگ كرده بود ميگفت حالا كه بچه هام بزرگ شدند هيچ توجهي بهم نميكنن اونا كه حالا خونه وماشين دارند وقتي ميخوان منو جايي ببرن ازم كرايه تاكسي تلفني ميگيرن.!!!!! نميدونم باور ميكنين يا نه ولي اينا را من به دفعات ميبينم و در خلوت خود ميگريم. يه دختره همسايه ما كه وضع اخلاقي خوبي نداره وقتي با واسطه يه دلسوز به برادرش كه سبيلش يه وجبه گفتند خواهرت را راهنمايي كن اينجوريه.گفت ولش كنين بذارين خوش باشه. وقتي از راه دلسوزي يه راهنمايي و مشورت حقوقي براي يه زندگي دادم شنیدم که رازداری نکرده و خیلی ها را علیه من بسیج کرده. وپسري كه با يه دختر دوس بود و ارتباط بدي هم باهاش داشت بهش گفتم رهاش كن اين داره فريبت ميده آخرش وبال گردنت ميشه. گفت اشكال نداره  اگه ديدم اينجوري شد و مجبور به ازدواج باهاش شدم  ميندازمش تو خط ... و باهاش تجارت ميكنم. دور و برم پر شده از مردان وزناني كه به همه التفات دارند بجز به همسراشون . خوشگلي و ناز وادا واطوار و خوشرويي شون برا بيرون از خونه هست وشلختگي و بد اخلاقي و بي حوصلگي هاشون برا تو خونه وهمسر و فرزندانشون. شعار نميدم از رو هوا هم صحبت نميكنم. دلم خيلي خونه . حالا من موندم با اين دل صاحب مرده چه كنم. من نميتونم تحمل كنم كه نزديكانم معتاد باشن نميتونم صحبت نزديكانم را با دوست پسر و دوست دختراشون بشنوم و هيچ نگم. نميتونم ببينم چند تا موتوري دارن دنبال يه دختر تو تاريكي راه ميرن و هي ليچار بارش ميكنن. اين را پريشب تو يكي از محلات بوشهر ديدم . نميتونم ببينم كه صحبتها و اعمالي را كه تو خلوت ترين جا بايست اتفاق بيفته تو گوشي اين و اون ميچرخه وهمه بي تفاوت بهش نيگا ميكنن وجيكشون هم در نمياد. يكي اومد پيشم گفت كه تو يه جمعي نشسته بودم وداشتم از غيرت صحبت ميكردم يكي از افراد گوشيش را درآورد و بهم گفت ببين. نيگا كردم خانم خودم را در بدترين حالت ممكن ديدم.بيچاره ميگفت چي كار كنم؟ مغزم داغ شد . قلبم بشدت فشرده شد و بهش گفتم كه در محاكم قضايي به فيلم و عكس نميشه استناد كرد . و اوگفت تنها راهم اينه كه بكشم هم خودم هم او و هم بچه دو سال ونيمه ام را ولی راهنمائیش کردم که بره یه جوری دیگه از موبایل داره شکایت کنه .و اون گفت که باجناقم اومده نصیحتم کرده که مگه زن من اینجوری نیس؟ ببین دارم زندگیمو میکنم ویکی دیگه گفته که اگه هم دیدی نادیده بگیر. باور كنيد باور كنيد .لعنت به كسي گفت كه غيرت جهله. لعنت به كسي كه گفت بي غيرتي كلاسه و لعنت بر كساني كه با عملكردشان باعث ترويج اين تفكر و بي فرهنگي شدند..كه هر چه ميكشيم از دست همين چند عامل است.

چرا معناي زيبايي 180 درجه تغيير كرده چرا هر كي زشت تر موهاش را ولبا سش را و صورتش را آرايش ميكنه زيباتر ميدونيم وهر كي متين تر باشه با عاطفه تر باشه مرتب تر باشه بيچاره جواده و امله و ..... چرا كسي كه شرم داره و حيا داره را عقب مانده و كسي كه بي حيا و پرده دره را اجتماعي و با كلاس ميدونيم.

چرا به عواقب كارامون دقت نميكنيم ....چرا احساس و عاطفه ديگرون را به بازي و تمسخر ميگيريم .چرا نميشه ديگه براي كسي دلسوزي كرد؟ چرا نميشه به يه بيوه زن احترام گذاشت يا بهش ترحم كرد. چرا زندگي خصوصي ديگرون را محترم نميشماريم. يه پيرمردي درويش چهره را در پارك ساعي تهران ديدم رفتم پيشش يه كمي درد دل كنم گفتم اين هم حتما مث من از اين زندگي خسته شده از اين زندگي ماشيني از اين همه بي ساماني.رفتم پيشش بهم گفت : نه بايد تفكراتمون را تغيير بديم بايد بذاريم بچه ها هر كاري دلشون خواست انجام بدن . اون دخترنوه منه كه اونجا  با اون پسر بدمينتون ميكنه منن از كودكي مياوردمش پارك و راحتش ميذاشتم و حالا هم همونطوريه. خيلي به حرفاش فكر كردم يه چيزايي را هم درست ميگفت اينكه محيط نبايد بسته باشه اينكه عقده هاي همين مسائل ريز باعث عدم پيشرفت ميشه و اينكه اينا از جنس مخالف هيچ هراسي ندارند و راحت ميتونن ارتباط درست برقرار كنند.ولی نه من نمیتونم اینجری باشم .من مربوط به اين زمان و دوره نيستم من بايست يه پنجاه سالي زودتر بدنيا مي اومدم تا اين چيزا را نبينم. تا اين چيزا را نشنوم تا براي دلسوزي محاكمه نشم تا براي ضمانت كردن به زندان نرم تا براي باج نگرفتن رسوا نشم تا بخاطر چاپلوسي و تملق نكردن از كار اخراج نشم تا بخاطر احساساتي بودن و تعصب داشتن مورد استهزاء و سرزنش واقع نشم تا ......... كجاييد با مرامها كجاييد با شرفها كجاييد با غيرتها كجاييد مهربوناي با صداقت كجاييد دستهاي بي ريا و ساده  كجاييد اشكهاي راستكي كجائيد عاشقان واقعي بي غل و غش.تا بخوانيد برام "كاش معشوق زعاشق طلب جان ميكرد تا....."كجايند مادراني كه با لالايي كريه ميكردند كجايند اميركبير كورش آرش رستم  كجايند ....   ولي ميدونيد من نميتونم اينجوري باشم گفتم كه من مربوط به اين روزا نيستم ...شما چطور؟



ارسال شده در: یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 :: :: توسط : امين واعظي
نقشي غير قابل انكار

توماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگ راهي بين ايالتي درحال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است. هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.  او هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد :" گفتگوي خيلي خوبي بود."

پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد که مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هيلر با لحني آکنده از غرور گفت :" هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي.

 زنش پاسخ داد :

" عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و تو کارگر پمپ بنزين ."


پ. ن : اگه كسي  احساس ميكنه كه عكس اين پست باعث ترويج فساد و ... ميشه سريعا اين وبلاگ را ترك كنه تا .... 



ارسال شده در: یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 :: :: توسط : امين واعظي
معلم

معلم .......


اسم من گم شده است.

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم 

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

 رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل   و ان نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است.

شعر از خانم معلم : نجمه امامي



ارسال شده در: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 :: :: توسط : امين واعظي
؟؟؟؟

 

به نظر شما دوستان آیا این مرد میتواند .....؟



ارسال شده در: دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 :: :: توسط : امين واعظي
فقر

                                              

                                                       یاد دارم یک غروبی سرد سرد

                                                     می گذشت از کوچه ی ما دورگرد

                                                         دور گردم دار قالی می خرم

                                                     دست دوم جنس عالی می خرم

                                                       کوزه و ظرف سفالی می خرم

                                                     گر نداری شیشه خالی می خرم

                                                    اشک در چشمان بابا حلقه بست

                                                    ناگهان آهی زد و بغضش شکست

                                                 اول سال است و نان در سفره نیست

                                                  ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

                                                       سوختم دیدم که بابا پیر بود

                                                        بد تر از او خواهرم دلگیر بود

                                                       بوی نان تازه هوش از ما ربود

                                                          اتفاقا مادرم هم روزه بود

                                                      صورتش دیدم که لک بر داشته

                                                    دست خوش رنگش ترک برداشته

                                                        باز هم بانگ درشت پیر مرد

                                                       پرده ی اندیشه ام را پاره کرد

                                                        دور گردم دار قالی می خرم

                                                     دست دوم جنس عالی می خرم

                                                        کوزه و ظرف سفالی می خرم

                                                      گر نداری شیشه خالی می خرم

                                                       خواهرم بی روسری بیرون پرید

                                                      گفت  آقا سفره خالی می خرید؟



ارسال شده در: سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 :: :: توسط : امين واعظي
كار كوچك نتيجه بزرگ

 

شخصی در کنار ساحل دورافتاده­ای قدم می­زد. مردی را در فاصله دور می­بیند که مدام خم می­شود و چیزی را از روی زمین بر می­دارد و توی اقیانوس پرت می­کند. نزدیک­تر می­شود، می­بیند فردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می­اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می­اندازم. مد دریا این صدف­ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می­فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی­توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی­بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

((برای این یکی اوضاع فرق کرد.)) !!!



ارسال شده در: جمعه بیست و یکم فروردین 1388 :: :: توسط : امين واعظي
استراتژي

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود.روي تابلو خوانده مي شد:''من كور هستم لطفا كمك كنيد.'' روزنامه نگارخلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه در داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد. عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد پر از سكه و اسكناس شده. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:''چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم'' و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو خوانده مي شد:''امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم.''

شرح حكايت : وقتي كارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.



ارسال شده در: شنبه پانزدهم فروردین 1388 :: :: توسط : امين واعظي
نوروز مبارک
 

نوروز در روايات شيعه

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بختسال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش بادت اندر شهریاری برقرار و بر دواماصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

عیدتون مبارک



ارسال شده در: دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 :: :: توسط : امين واعظي
سال نو با ديدگاه تعطيلي ..

 

اول تعطیلی های سال 88 را یه نگاهی بیندازید تا بهتون بگم:
شنبه (جمعا 5 تعطیلی): اول فروردین (عید نوروز) – 7 آذر (عید قربان) – 5 دی (تاسوعا) - 24 بهمن (رحلت پیامبر"ص") - 29 اسفند (ملی شدن صنعت نفت)
یکشنبه(جمعا 4 تعطیلی):  2 فروردین (عید نوروز) – 29 شهریور (عید فطر) -  15 آذر (عید غدیر) – 6 دی (عاشورا) 
دوشنبه(جمعا 4 تعطیلی): 3 فروردین (عید نوروز) – 15 تیر (میلاد امام علی"ع") – 29 تیر (عید مبعث) - 26 بهمن (شهادت امام رضا"ع")
سه شنبه(فقط یک تعطیلی): 4 فروردین (عید نوروز)
چهارشنبه(جمعا 2 تعطیلی): 12 فروردین (روز جمهوری اسلامی) – 22 مهر (شهادت امام صادق"ع")
پنج شنبه(جمعا 5 تعطیلی):  13 فروردین (روز طبیعت) - 7 خرداد (شهادت حضرت فاطمه"س") –  14 خرداد (رحلت امام خمینی"ره") – 22 بهمن (پیروزی انقلاب) – 13 اسفند (میلاد پیامبر"ص")
جمعه(جمعا 4 تعطیلی):  15 خرداد (قیام پانزده خرداد) – 16 مرداد (تولد امام زمان"عج") – 20 شهریور (شهادت امام علی"ع") – 16 بهمن (اربعین)



1- در طول سال 88  در ایران 25 روز تعطیل رسمی داریم که 4 تاش خورده به جمعه و سوخت شده و برای اونايي که پنج شنبه ها تعطیل هستند 5 تا تعطیلی پنج شنبه را هم که باهاش جمع کنی میشه 9 تعطیلی سوخت شده: چیزی مثل فاجعه!
2- برای امثال ما تعطیلی فقط شنبه یا پنجشنبه اش می ارزه: 5 تعطیلی شنبه و پنج شنبه که البته دوتاش عزاداریه .
3- از کل 25 تعطیلی یکسال شمسی 15 تاش مال جشن و سروره و 10 تاش مال عزاداری، این برای اونهایی که میگن تو ایران همه اش عزاداریه...
4- دقت می کنید که 14 و 15 خرداد خورده به پنج شنبه و جمعه، چه حالی از كفارشمال برو گرفته شد!
5- اردیبهشت و آبان ماههای بدون تعطیلی هستند (مفت چنگ اساتید و معلم ها). خرداد و مرداد هم ماههایی هستند که بالقوه بدون تعطیلی هستند (یعنی تعطیلی هاشون فقط پنج شنبه و جمعه است)
6- عجب روز نحسیه سه شنبه ها: یک تعطیلی اون هم عید نوروز، محسن چاوشی حق داشت!
7- برای اونهایی که ترم پاییز سال 88 باید برن دانشگاه میگم: تو انتخاب واحد از روزهای دوشنبه و سه شنبه دوری کنید، لامصب ها یک تعطیلی در طول ترم پاییزه 88 ندارند.

 

8- این هم لینک تقویم 88

 

پيشاپيش سال نو واين عيد باستاني را به تمامي مردمان آريايي تهنيت وشادباش ميگويم اميد كه سال جديد همراه با تحول مثبت براي همه شما باشد.

با استفاده از لحظه



ارسال شده در: سه شنبه بیستم اسفند 1387 :: :: توسط : امين واعظي
درباره وبلاگ
نام :امین الدین واعظی لقب
محل تولد : بالاده-کازرون
تحصیلات: کارشناس حقوق قضایی
شغل : کارشناس حقوقی
محل سکونت: بوشهر
..........................
آدرسهای دیگر این سایت:
vaezi.zim.ir
aminvaezi.com
vaeziamin.dom.ir
vaezi.blogfa.com
parsianstore.ir/feed/123.aspx
پيوندها

http://www.baladeh1.blogfa.com

http://www.vaezi.blogfa.com

 نستعليق آنلاين .......
....... ....... ........ ....... ........ ....